دسترسی متن کامل – تبیین مقایسه ای آغـازآفرینش جهـان درکیهان شناسی جدید با تأکید برآراء ملاصدرا- قسمت …

هراکلیتوس نیز قائل به ازلیت جهان و سیلان دا ئمی اشیاء بود ، او آتش را اصل می گیرد ؛آتش در نظر او نماد دگرگونی و تغییراست ؛ بنابراین ، آتش در نزد وی عنصر اولی نیست.[۱۴۸] پارمیندس نیز قایل به ازلیت جهان است.[۱۴۹] امپدولکس بر خلاف وحدت گرایان که یک عنصر واحد را می پذیرفتند، عناصر اربعه را ازلی می دانست ؛ دموکریتس معتقد به اجزای لایتجزی بود، اجزایی که بی نهایت ، ازلی و پایدارند و با حفظ ثبات به شکل های مختلف ظاهر میشوند این نظریه به نظریهی ” اتمیسم” معروف است. دموکریتس معتقد است : «در آغاز پیدایش عالم، اتمها در خلأ در حال حرکت ازلی و ابدی اند بر اثر برخورد با یکدیگر گروهی از اتمها به یکدیگر متصل میشوند که از اتصال آنها ، ابتدا عناصر و سپس اشیاء دیگر تشکیل میشوند ؛ البته حرکت اولیهی اتمها، امر ضروری، دائمی و ذاتی است و نیاز به محرک بیرونی ندارد[۱۵۰] » از این رو ، به دلیل نداشتن محرک نخستین ، مورد سرزنش ارسطو واقع شد. نظریهی دموکریتس امروزه در نظریات جدید فیزیک جان تازه ای گرفته است؛ طبق فیزیک جدید، اتم جزئی ساده و بی حرکت و غیر قابل تقسیم نیست؛ بلکه بر عکس مرکب و قابل تقسیم و در حال حرکت است. نظریهی اتمیسم علیرغم اختلافاتش با فیزیک ، در زمان خودش که هیچ تجهیزاتی نبوده از اهمیت ویژه ای برخوردار است. بنابراین در این دوره فیلسوفان در جستجوی کشف علت اولی و منشأ پیدایش بودند و فراتر از جهان شناسی طبیعی نرفتند و هرگز به مبدأ و خالق ماورایی تصریح نکردند؛ البته کاپلستون معتقد است: « اهمیت عمدهی ایونیان بیشتر در طرح سؤال مربوط به طبیعت نهایی اشیاء است تا پاسخ به سؤال آغاز، آنها به ازلیت جهان ماده معتقدند و فکر آغاز به طور مطلق به ذهن آنها خطور نکرده است در نظر آنان این عالم تنها عالم است و تمایز بین ماده و غیر ماده به ذهن آنها خطور نکرده است بنابراین مبدأ و منشأ در نزد آنان یک عنصر مادی است .[۱۵۱]»
۳-۱-۱- ۲ . دوره بعد از سقراط
از سقراط دست نویسی باقی نمانده ولی افکارش در آثار افلاطون منعکس شده است ؛ لذا در این دوره فقط به نظریات افلاطون و ارسطو و فلوطین اشاره می کنیم.
آنچه از مجموعه آثار افلاطون معلوم میشود این است که ایشان و استادش ( سقراط ) جهان را ازلی می دانستند و دنبال توجیه نظم هستی و شگفتی های آن بودند[۱۵۲] . افلاطون قائل به این است : «جهان ابتدا فاقد نظم بوده تا اینکه عناصر چهارگانه شکل گرفت.[۱۵۳] »
به نظر کاپلستون: « شاید بتوان گفت آنچه افلاطون راجع به صانع در تیمائوس آورده است تصریح دارد که عالم مُثُل ازلی و ابدی است و تغییر در آن را ندارد؛ و عالم محسوس چون دستخوش تغییر است به مقام هستی نمی رسد و چون در حال شدن است ، حادث است و نیاز به ماده ندارد ، لذا کل جهان را نمی توان حادث دانست . [۱۵۴]»
یکی دیگر از فیلسوفان این دوره ارسطوست، ارسطو از بزرگترین فیلسوفان یونانی است و بیشترین تأثیر را در غرب و در فلسفهی مسیحی و در فلسفهی قرون وسطی و همچنین فلسفهی اسلامی داشته است، تا جایی که در فلسفهی غرب و اسلامی به “معلم اول” معروف شد.
در باب آفرینش، ارسطو متأثر از پیشینیان است؛ به این معنا که جهان هستی ازلی است و نیازی به طرح فاعل ایجادی ندارد، لذا تمام تلاش ارسطو به توجیه حرکت افلاک و جهان معطوف است[۱۵۵] ؛ در نظر ارسطو عالم اجسام از ماده و صورت تشکیل شده است و چون حرکت وجود دارد علت فاعلی و غایی نیز وجود دارد؛ وی در کتاب درباره نفس اظهار می دارد : «جوهر به معنای اول ماده است یعنی چیزی که بنفسه شیء معینی نیست و به معنای دوم صورت است که ماده بر حسب آن شیء معینی است و به معنای سوم مرکب از ماده و صورت است، اما ماده ، قوه و صورت ، فعلیت و کمال آن است[۱۵۶] »؛ او در طبیعیات و ما بعد الطبیعه مباحث زیادی را به اثبات ماده و صورت و قدیم بودن آنها در عین حال صیرورت و دگرگونی اشیاء و نیاز به محرک غیر متحرک نهایی اختصاص داده است؛ البته به نظر برخی شارحان[۱۵۷] ، محرک نخستین ارسطو به معنای نخست زمانی نیست بلکه به معنای اعلی است، محرک اول ارسطو مبدأ ازلی حرکت ازلی است او خالق نیست چون عالم از ازل موجود بوده او فقط جهان را به نحو علت غایی حرکت می دهد. ارسطو به عنوان اولین طراح هیولای اولی آن را نیز ازلی و قدیم می داند ، بدلیل آنکه زیر نهاد نخستین همهی اشیاء است؛ لذا پیش از پیدایش وجود داشته از این رو جهان ماده به طریق اولی ازلی است؛ این یک دلیل برای ازلیت جهان ماده است که از ارسطو نقل شده است.[۱۵۸]
بعد از ارسطو فلوطین بیشترین تأثیر را بر فلسفهی اسلامی گذاشته است. فلوطین به عنوان آخرین فیلسوف بزرگ یونان مطرح است، نام این فیلسوف در فلسفهی اسلامی مطرح نشده است؛ ولی به خاطر آثارش که به ارسطو یا شاگرد او یعنی فُرفریوس منسوب گشته تأثیر فراوانی بر حکمای اسلامی داشته است.
فلوطین آفرینش را بر اساس صدور فیض تفسیر می کند ، وی برای جهان مراتبی قائل است اولین مرتبه را واحد یا احد می نامد که علت هستی همهی اشیاء است و قابل ادراک و توصیف نیست، او منزه تر از آن است و نمیتوان بر او وجود و سایر صفات را اطلاق کرد ؛ زیرا محدود می شود . در نظر فلوطین عالم با اینکه ماده اش در حال تغییر است ولی از لحاظ صورت ازلی و پایدار است ؛ اما اشیاء آسمانی و افلاک به طور کلی ازلی و ابدی هستند[۱۵۹] ؛ بنابراین میتوان گفت آفرینش در دورهی بعد سقراط ازلی است و لذا نمیتوان نقطهی آغا

دانلود متن کامل پایان نامه در سایت jemo.ir موجود است

زی برای آن لحاظ کرد .
۳-۱-۲ . بررسی مسئله آغاز از دیدگاه متکلمان و فیلسوفان اسلامی
همان طور که بیان شد مسئله آغاز از جمله مسائل مورد اختلاف میان متکلمان و فلاسفه نیز است ؛ آنچه که در اینجا مورد بحث است این است که جهان حادث است یا قدیم و به عبارتی عالم ماده آغاز زمانی دارد یا ندارد؟ یعنی آیا اگر به عقب باز گردیم به نقطه ای از زمان می رسیم که عالم از آنجا آغاز شده باشد یا هر قدر پیش برویم باز می بینیم جهان و زمانی وجود دارد؟
بسیاری از اهل کلام، جهان را حادث زمانی و بسیاری از فلاسفه ـ از جمله مادیین ـ آن را قدیم زمانی می دانند.
ابتدا مسئلهی آغاز را از دیدگاه متکلمان وسپس از دیدگاه برخی از فیلسوفان اسلامی نیز بررسی خواهیم کرد و نهایتا به طور خاص و مفصل تر به بیان نظر ملاصدرا در این رابطه میپردازیم.
۳-۱-۲ -۱٫ بررسی مسئلهی آغاز از دیدگاه متکلمان
مسئلهی آغاز از منظر متکلمان تفاسیر مختلفی دارد و به تفسیر آنها از مسئلهی حدوث و قدم عالم بر میگردد ، طبق عقیدهی متکلمان جهان اساساً قدیم نیست نه ذاتی و نه زمانی بلکه جهان حادث است و عنوان قدیم مخصوص خداست؛ جهان در یک برهه ای از زمان نبوده و سپس موجود شده است[۱۶۰] ، مستلزم این قول آن است که ما زمان را موجودی مستقل از جهان بدانیم ، همچون اقیانوسی که موجودات جهان در آن شناورند . متکلمین معتقدند : « القدیم عندنا هو الله تعالی و لا غیر[۱۶۱]» واژهی قدیم و قدمت فقط شایستهی ذات خداوند است و دیگران در این شایستگی سهمی ندارند. بنابراین جهان حادث است؛ متکلمان برای اثبات ادعای خود ، حدوث عالم ، برهانی نیز اقامه کرده اند :
( این برهان، برهان حدوث متکلمان است که از راه قیاس منطقی خواسته اند ابتدا حدوث عالم و سپس نیاز عالم به محدث را ثابت کنند. )
قیاس اول : در قیاس اول متکلمان ثابت میکنند که عالم حادث است بدین نحو :
عالم خالی از حرکت و سکون نیست و حرکت و سکون هر دو حادثند.
هرچه خالی از حرکت و سکون نیست و به طور کلی خالی از حوادث نباشد ؛حادث است
نتیجه : عالم حادث است.
قیاس دوم : ( در اینجا نیاز حادث به محدث را از طریق حدوث عالم ثابت کرده اند . )
عالم حادث است.
هر چه حادث است نیاز به محدث دارد.
نتیجه : عالم نیاز به محدث دارد.
و اگر بگوییم، هر حادثی ممکن است.
هر ممکنی نیاز به واجب دارد.
نتیجه : پس واجبی هست.[۱۶۲]
بعد از اینکه متکلمان ثابت کردند که عالم حادث است سؤالی که در اینجا مطرح میشود آن است که منظور از حادث بودن عالم در نزد آنان چیست ؟ به عبارت دیگر معنای حدوث عالم در نزد متکلم چگونه است ؟ آیا حدوث در نزد متکلم همان خلق از عدم است ؟ آیا جهان ممکنات مسبوق به نیستی و عدم بوده است ؟
۳-۱-۲-۱-۱ . تصویر حدوث عالم از دیدگاه متکلمان
متکلمان جهان ممکنات را حادث زمانی میدانند و اساسا قدیم زمانی بودن وجود ممکن را محال می دانند؛ لذا قائل به حدوث زمانی عالم شدند؛ حاصل سخن آنان این است که وجودهای امکانی دارای آغاز زمانی اند و وجودی جز واجب تعالی پیش از آنان نیست، این موجودهای امکانی از طرف آغاز بریده و منقطع اند؛ آنها معتقدند قبل از عالم مخلوقات ، ما زمانی داشتیم که در آن زمان، هیچ موجودی جز واجب تعالی نبوده است، اما خود زمان نقطهی آغاز و پایان ندارد و از هر سو تا بی نهایت کشیده شده است؛ ابتدای زمان، عالمی نبوده است و انتهای زمان، ظرف عالم است که توسط موجودات امکانی پر شده است.[۱۶۳] از لوازم سخن آنان این است که زمان را پدیده ای مستقل از جهان در نظر بگیریم و شاید بتوان گفت سؤالاتی از این قبیل ، که در ذهن بسیاری از افراد هست که گاها میپرسند جهان از “کی” به وجود آمد و یا این سؤال ،” زمانی ” که جهان و عالمی نبود چه بوده است ؟ برخاسته از این طرز تفکر است که زمان از عالم جداست ؛ حال اینکه زمان فی الواقع اینگونه هست یا خیر یکی از سؤالاتی است که در این پژوهش سعی کرده ایم پاسخ دهیم . سخن متکلمان دارای اشکالاتی است که در ذیل به برخی از آنها به طور اجمال اشاره ای داشته ایم.
۳-۱- ۲-۱-۲٫ اشکالات سخن متکلمان
همان طور که بیان شد زمان در نزد متکلم جدای از عالم و یک پدیدهی مستقل است؛ اشکال سخن این است که زمان خودش ممکن الوجود و آفریدهی واجب تعالی است ، پس باید جزئی از عالم و فعل واجب تعالی باشد و با توجه به این که چیزی بیرون از واجب و فعل او وجود ندارد؛ لذا زمان پیشین و سابق بر خلقت عالم نیز وجود ندارد ، تا عدم در آن چون مظروف در ظرف باشد ، به عبارت دیگر نظریهی متکلمان در باب حدوث زمانی عالم منجر به این می شود که زمان نه واجب باشد و نه معلول واجب؛ علاوه برآن نا محدود دانستن زمان از جهت آغاز و پایان با سخن خود متکلمان ، که در ممکنات قدیم زمانی محال است نیز در تناقض است ؛ مگر اینکه متکلم بگوید زمان ممکن نیست !!! نکته یا اشکال دیگری که مطرح میشود ، بدین نحو است ، همانطور که در تعریف زمان اخذ میشود زمان یک کمیت عارض بر حرکت است و حرکت قائم به جسم است لذا نامحدود پنداشتن زمان مستلزم نامحدود بودن اجسام و حرکات آنان است و این همان قدیم بودن عالم است که باز هم سخن متکلمان را نقض می کند .[۱۶۴]
این دو اشکال از جمله پاسخ نقضی به متکلم است ؛ علاوه بر اشکالات حکما ، همانطور که در فصل مربوط به کیهان شناسی بیان کردیم این مطلب که زمان را پدیده ای مستقل از عالم بدانیم از دیدگاه کیهان شناسی مدرن و مدل استاندارد انفجار بزرگ نیز باطل است ؛ چراکه ز
مان و مکان زاییده انفجار بزرگ است و قبل از انفجار بزرگ زمان معنا نخواهد داشت . اشکالات دیگری در کلام متکلمان در باب حدوث زمانی عالم نیز وجود دارد که مجال پرداختن به آن در این رساله نیست ؛ بنابراین توضیح سخنشان و نیز اشکالاتی را که بر نظر آنان مطرح است را به کتب مربوطه محول میکنیم.[۱۶۵]
متکلمین برای رهایی از اشکالات فوق چاره اندیشی هایی نیز داشته اند که باید دید آیا اشکال سخن آنان را مرتفع میسازد یا خیر ؟ در ذیل به پاره ای از این پاسخها پرداخته ایم .
۳-۱-۲-۱- ۳٫ چاره جویی متکلمان
متکلمان برای رهایی از این اشکال که زمان نه واجب میشود و نه معلول واجب ، بیان کرده اند که زمان امری اعتباری است و ازاین رو زمان نه معلول و نه واجب است ؛ این پاسخ نیز خالی از اشکال نیست ؛ چرا که اگر زمان امری اعتباری باشد، در این صورت میتوان گفت قول به حدوث عالم با قول به قدم زمانی آن یکسان است؛ چراکه زمان در این فرض ، حقیقی نیست و اگر بگویند زمان یک امر اعتباری است که از وجود واجب (که البته از این اوهام منزه است ) انتزاع شده است، لازمهی این سخن آن است که بر ذات واجب تعالی تغییری عارض شود؛ چرا که در منتزع و منتزع عنه انطباق شرط است و اگر منکر این انطباق شوند خواسته و یا ناخواسته به سفسطه رسیده اند.[۱۶۶]
این اجمالی از نظر متکلمان دربارهی مسئلهی آغاز بود . فلاسفه نیز از کم و بیش با مسئلهی آغاز درگیر بوده اند ؛ غالب فلاسفه جهان را حادث میدانند که البته باید دید منظور آنان از حدوث آیا همان معنایی است که در نزد متکلمان است ؟ یا اینکه معنای دیگری منظور حکماست ؛ در مطالب ذیل اجمالا نظر کلی فیلسوفان و به طور خاص نظر ابن سینا و میرداماد بررسی کرده ایم .
۳-۱-۲-۲ . نظرکلی فلاسفه دربارهی عالم
غالب فلاسفه نیز قائل به حدوث عالمنند ، اما نه به معنای حدوث زمانی که منظور متکلمین است بدین معنا که اگر در زمان به عقب برگردیم به لحظه ای خواهیم رسید که قبل از آن لحظه عالم ، نیست بوده است؛ آنان به حدوث به معنای هستی بعد از نیستی که در زمان صورت گرفته باشد قائل نیستند؛ بلکه معتقدند هر ممکنی در مرتبه عقلی (نه در زمان) نیستی اش بر هستی اش تقدم دارد.
فرق ممکن و واجب در این است که ممکن در مرتبه ذات خودش یک نوع نیستی دارد و در مرتبه بعد از آن نیستی، هستی می یابد ولی برای ذات واجب مرتبه ای نیست که در آن مرتبه نیست باشد و به واسطه غیر به وجود آمده باشد؛ پس او قدیم است و ممکنات حادثند. [۱۶۷]
نگارنده : تعریفی که غالب فلاسفه از معنای حدوث عالم داشته اند بیشتر تحلیل عقلی است و این معنا از حدوث از قبیل معقولات فلسفی است ؛ بنابراین به نظر میرسد بیان آنها از معنای حدوث عالم کامل نیست .