بررسی قصه های قرآنی در متون نظم از آغاز تاپایان قرن ششم- قسمت ۱۴

تیغشان گر به ضیافت چو خلیل الله نیست دام و دد را چه کند روز وغا مهمانی
اختیار ملوک هفت اقلیم تاج دین خدای ابراهیم
ناصرخسروقبادیانی می گوید :
یافت احمد به چهل سال مکانی که نیافت به نود سال براهیم از آن عشر عشیر
دعوی کنند چه که براهیم زاده ایم؟ چون ژرف بنگری همه شاگرد آزرند
قرب خود دیدی اوّل و کردی قتل و قربان نفس شوم لئیم
گفت«نی» گفتمش «چو می رفتی در حرم همچو اهل کهف ورقیم
گفت«نی» گفتمش«چو سنگ جمار همی انداختی به دیو رجیم
گفت«نی» گفتمش«چو گشتی تو مطلّع بر مقام ابراهیم
آزر مسکین که ابراهیم ازو بیزار شد گر تو بپذیریش با پیغمبران همبر کنی
مسعودسعدسلمان می گوید :
کعبه ی دولت است فتح آثار تا بود در مقام ابراهیم
امیرمعزی می گوید :
ای به نفس خویش تنها امتی همچو خلیل مقبل فی کل فن معجز فی کل باب
خلل رسید به جانم ز عشق آن صنمی که هم گزیده جیبست و هم ستوده خلیل
سنایی غزنوی درحدیقه می گوید :
برتر آی از طبع و نفس و عقل، ابراهیم وار، تا بدانی نقش های ایزدی از آزری
عطارنیشابوری می گوید :
چو ابراهیم بتها بر زمین زن نفس از «لا احب الافلین» زن
گر قیامت از خلیل است ای پسر بت شکن شوز«آفلین» خوش در گذر
عطارنیشابوری درالهی نامه می گوید :
چو ابراهیم در دین بت شکن باش بتان آزری را راهزن باش
عطارنبشابوری درمنطق الطیر می گوید :
دلا در راه حق گیر آشنایی اگر خواهی که یابی روشنایی
چو مست خنب وحدت گشتی ای دل میندیش آن زمان تا خود کجایی
چو ابراهیم بت شکن بیندیش به هر آتش که خواهی در آیی
بنیادکردن کعبه توسط ابراهیم (ع) ، ابوسعید ابوالخیر می گوید :
خواهی چو خلیل کعبه بنیاد کنی و آن را به نماز و طاعت آباد کنی
روزی دوهزاربنده آزادکنی به زان نبود که خاطری شاد کنی
وسوسه ی شیطان در دل حضرت ابراهیم ، نظا می درمخزن ا لاسرارمی گوید :
کاین مه زرّین که در این خرگه است غول ره عشق خلیل الله است
نظامی درخسرووشیرین می گوید :
چو ابراهیم با بت عشق می باز ولی بتخانه را از بت بپرداز
زنده کردن پرندگان وساختن کعبه و حاضر شدن ابراهیم (ع) درمیان اقوام ماه خورشید وستاره پرست و به آنهاگفت این پروردگارمن است ، خاقانی شروانی می گوید :
کمان گروهه ی گبران ندارد آن مهره که چار مرغ خلیل اندر آورد ز هوا
این کعبه نور ایزد و آن سنگ خاره بود آن کعبه پور آزر و این کردگار کرد
این کعبه را خدای ظفر بر یمین نهاد و آن کعبه را خلیل حجر بر یسار کرد
انجم نگار سقفش و در روی هر نگاری همچون خلیل هذاربّی بخوانده آزر
ابراهیم و نمرود
هنگامی که ابراهیم را در آتش افکندند۱، نمرود یقین داشت که ابراهیم تبدیل به مشتی خاکستر شده است، امّا هنگامی که خوب نظر کرد، او را زنده دید، به اطرافیانش گفت: من ابراهیم را زنده می بینم، شاید اشتباه می کنم! بر فراز بلندی رفت و خوب مشاهده کرد، دید مطلب همین است، نمرود فریاد زد ای ابراهیم! به راستی که خدای تو بزرگ است و آنقدر قدرت دارد که میان تو و آتش حائلی ایجاد کرده!…. اکنون که چنین است من می خواهم به خاطر این قدرت و عظمت، برای او قربانی کنم ولی ابراهیم به او گوشزد نمود که هیچ گونه قربانی و کار خیر از تو پذیرفته نخواهد شد مگر اینکه قبلاً ایمان آوری.
امّا نمرود در پاسخ گفت: در این صورت سلطنت و حکومتم بر باد خواهد رفت و تحمل آن برای من ممکن نیست! به هر حال این حوادث باعث شد که گروهی از بیدار دلان آگاه به خدای ابراهیم ایمان آورند و یا بر ایمانشان بیفزایند.۲
بسیاری از شعرا مخصوصاً قصه ی آتش نمرود و به آتش افکندن ابراهیم خلیل وگلستان شدن آن را در اشعارشان منعکس نموده اند ، چنانکه انوری گوید :
باد تأثیر حوادث به اضافت باتو آب دریا و کلیم آتش نمرود و خلیل
بمان ز آتش غوغای حادثات مصون چنان کز آتش نمرود چو ابراهیم
بمان ز آتش غوغای حادثات مصون چنان کز آتش نمرود بود ابراهیم
مسعودسعدسلمان می گوید :
کس ترا در میان آتش و آب باز نشناسد از خلیل و کریم
خلیل آتش کوبی کلیم آب نورد چه باک داری در کارزار آتش و آب
خلیلی تو که هر آتش ترا همسان بودبا گل کلیمی تو که هر دریا ترا آسان دهد معبر
نو سبک زان آذری کیشان ز بهر کرکسان دعوتی بس با تکلف کردی ابراهیم وار
گه بگذرد ز آب دو چشم کلیم وار گه در شود در آتش دل راست چون خلیل
ظهیرالدین فاریابی گوید :
ز آتش محنت من گل بدمد گر خواهد تاج دین، مفخر احرار جهان، ابراهیم
از گلستان افسرت هر دم به مشام فلک رسیده نسیم
تیرت اندر دل پر آتش خصم رفته گستاخ همچو ابراهیم
ذکر باغ ارم و آتش نمرود مکن آتشی بر کن و انگار که باغ ارم است
امیرمعزی می گوید :
بترسم از دم و آهم که سرد و خشک شوند چو بر خلیل و کلیم پیمبر آتش و آب
بر بساط جنّت ابراهیم را باید نشست تا به زیر پایش آتش سوسن و عبهر شود
مگر دانست زلفش حرز ابراهیم بن آزر که چون بنشست بر اتش برو آتش گلستان شود
چو زبر خاک نهان شد خلیل حضرت تو میان جان من افروخت آتش نمرود
شه عالم درست و شاد از آن آتش برون آمد چنان کز آتش نمرود ابراهیم بن آزر
چونانکه بردمید به اندیشه ی خلیل ز آتش به فرّ دولت تو بر دمد خضر
دارد یقین و سرّ براهیم مادحت برد و سلام بیند اگر بگذرد به نار
سایلی کز جود او یابد نعم هنگام بر زایری کز عدل او یابد نظر هنگام بار
آن شود همچون خلیل از باد او آتش نشین وین شود همچون کلیم از فرا و دیار گذار
بر مادح تو مدح تو چون حرز براهیم از آتش سوزنده کند سوسن و عبهر
لطیفی چون گل و لاله که او شد گل و لاله بر ابراهیم آزر
ز بهر حرز ابراهیم آزر به یک لحظه ز آتش کرد ریحان
المنه لله که بر شخص براهیم آفت همه راحت شد و آتش همه ریحان
سنایی غزنوی درطریق التحقیق گوید :
از خلیل خدا ابا کرده رفته نمرود را خدا کرده
حضرتی بینی از ورای مکان فارغ از استحالت دوران
عاشقانی چو آدم و کلیم چون حبیب و مسیح و ابراهیم
سنایی غزنوی درحدیقه می گوید :
در بزرگریت آمده براهیم ریحان و گل از آتشش دمیده

 

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *